این شب هاسخت دلتنگ شده ام...
دلتنگ خنده هایت...دلتنگ صدایت...دلتنگ نگاهت...
آخرعشقم امشب درکدامین آغوشی؟قلبم سخت میگیرد...چشمانم سیاهی می روند...تمام بدنم یخ زده است...درون مغزم همانندبازارآهنگرهاغوغایی برپاست...پاهایم میلرزند...نه...!نه!!!تو به من خیانت نمیکنی...شقیقه هایم راسخت میفشارم...
نه دیوانه,اودیگرمال تونیست واگرهم درآغوش هرکسی باشداین خیانت به تونیست...
نه...خفه شویدافکارپلید...بروید...اوهنوزهم یادمن است مگرنه...؟
لااقل من هنوزیادش هستم...
همه این هاازمغزم همانندقطاری سریع السیرمیگذرند,امانمیدانم چرانمیتوانم حرکتی کنم...جسمم حرکتی ندارد...
دلتنگی هایم رابه چه کسی بگویم...؟ای کاش بودی و...نه حالاکه نیستی...
پس دلم رو ازجا بکنم که دیگه تنگت نشه.آخه دیگه چاره ای نیست...
ولی آخه من نگاه تورومیخوام...من صدای تورومیخوام...لعنت به این دل...لعنت...
من هنوزهم تنهاهستم...هنوزهم خانه ی بزرگت درقلبم خالی است...
هنوزهم اجاره اش نداده ام...آخرتو آن راخریده بودی...
ازقرار,این دل هم میشودهمانندموزه هاوخانه های متروکه...سوت وکور...که تنهااینکه فکرعابری رابه خویش مشغول نمیکندبلکه حتی نگاهش راهم لحظه ای جلب نمیکند...
ولی نه...نمیخواهم که برگردی...آخه توهرجایی خوشحالی الا درکنارمن...ومن فقط,تنهاخوشی تورامیخواهم...به خاطرتو...ای ماه من...تمام لحظه هایم را...تمام خوشی هایش رابه توتقدیم میکنم وتمام غم هایش رابه جان میخرم حتی غم های تورا...
(ازخودم)مهرنوش